تبليغاتX
روزهـــای زنــدگـــــی مــن



























روزهـــای زنــدگـــــی مــن

 

۲۰//۲/۱۳۸۷

الان ۲۰/۲/۱۳۹۱

۴ سال با همه روز های خوب بدش میشه که با علی هستم....۴ سال به این سرعت گذشت....هممم

نمی دونم چه هسی دارم! نه خوشحال نه ناراحت...نمی دونم!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 12:52 توسط مريم|

الان که دارم می نویسم...تو شرکت نشستم پشت سیستم.....جلو اشک هامو نمی تونم بگیرم....داغونم....حالی نمونده برام....خیلی از جریان زندگیمو که می خواستم بنویسم ولی نشد....نمی دونین چه روزایی بعد اون چیزایی که تونستم بنویسم گذشت بهم....تو بدترین شرایط تو یه اتاق بالای پشت بوم صاحب خونه خونه دانشجویی قبلیم ۱ ماه تنها موندم که پایان نامه مو تحویل بدم!

۷ کیلو لاغر کردم ولی هنوز داشتم مثل احمق ها می خندیدم خوشحال بودم که همه چی درست میشه!

درم که تموم شد رفتم تهران(پردیس)علی هنوز خیلی از وسایل و باز نکرده بود...جایی خونه گرفته بود که حتی نمی تونستم برای کار اقدام کنم.....از بس تو خونه بودم افسردگی گرفتم....عملا خونه اش تو یه منطه پرت بود که حتی نمی تونستی راحت بری خرید روزانه رو انجام بدی.....رسما تو بیابون بود خونه.....گذشت! زمستون شد....یارانه هارو قطع کردن...منطقه ما گاز نداشت....قیمت گازوئیل زیاد بود همسایه هامون پولشو نمیدادن برا ۲ ئاه خونه زیر دمای ۰ درجه بود تو اون سرما حتی اب یخ یخ بود....یه بار که میوه شستم حتی با دوتا دستکش و دستکش ظرف شویی....از شدت سرما دستم انچنان دردی گرفت که از دردش گریه ام گرفته بود...تو همه این مدت یک بار هم خانواده علی نیومدن بگن خرتون به چند من؟

برای حموم میرفتم تهران خونه داداشم یا خوابگاه دوستم....

تازه اوضاع خوبش...خواهر علی اومد پیشمون کلی غر زد هوا سره ...من حوصلم سر رفته شما همش تو یه اتاقین زیر پتو چجوری دارین زندگی می کنین؟

باباش هم که به روی خودش نمی اورد!حتی به علی ۳ ملیون بیشتر نداده بود که یه جا تو پردیس خونه اجاره کنیم که حداقل گاز داشته باشه....

علی کار گرفت بوشهر و مجبور شدم دوباره زندگیمو رو کولم بذارم بیام اینجا....از غربتش از این همه دوری از این همه سختی خسته ام...تازه دیشب فهمیده ام که باباش به نیت علی که می خواسته ازدواج کنه براش خونه گرفته بوده تو کوهسنگی مشهد ولی صلاح ندونسته بده.......گفته به علی مریم زنه خوبیه زن زندگیه ولی من هیچی بهتون نمیدم....

من چی حسی باید داشته باشم....کسی که باعث شد من تو شرایطی باشم که همه حس هامو به علی از دست دادم...همه انرژی ام ته کشید..بارها به طلاق فک کردم....حالا باید بفهمی که طرف داشته و نکرده....طرف سنگ مومنی به سینش میزنه و تورو تشویق می کنه که نماز بخون....دارم خفه می شم....خسته شدم خسته شدم از همشون.

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 12:4 توسط مريم|


آخرين مطالب
» 4 سال
» فقط می خوام بنویسم...جوابی ندارم...
» سال نو مبارک
» هممم..چی بگم !!1
» اين روزا
» يلداي دوستاي خوبم پيشاپيش مبارك....
» شروع زندگي من و علي در مشهد
» براي ماه عزيزم...
» سفر نامه !!!
» اینجا بوشهر..........

Design By : Pichak